سلام بر چهل سالگی
-
تاریخ: 1405/5/16 ساعت: 5:10
بعد از دو سال واندی سلام...امروز شد چهل سال و تمام!چهل سالگی و رهایی...چهل سالی که سی و پنج سالش شکنجه گاهم بود هر روزش...بیست سال و اندیش دست و پنجه نرم کردن با انواع مصائب و بیماریهای لاینحل و صعب العلاج و مشکلات جانکاه زندگی بود که فقط روزشماری میکررم تمام بشه و تمام نشد و چه خوب که نشد و موندم د...
بعد از ۴۵ سال ..
-
تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 18:46
امروز روز خاصی برای خانواده مون بود....بعد از ۴۵ سال زندایی امریکاییم و دخترداییهام رو که امریکا بودند پیدا کردیم...یعنی سهیلا دختردایی کوچیکه، پیدامون کرد...خدا رحمت کنه اموات مبدع اینستا رو...دهکده جهانی که میگن همینه...سهیلا تو این مدت هر پیجی که هم فامیل پدرش که داییمه رو سرچ و فالو کرده بود تا ...
شاید حرف آخر..
-
تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 18:46
بعد از چلنج های فراوان با خودم، تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم و این وبلاگ رو مثل وبلاگ همیشه خسته به خاطرات بپیوندم...اینجا رو با ۲۳۴ کامنتی که هرگز تایید نکردم! اما حذف نه،داستان یه عمر زندگیه منه،از یه دختر ۲۰ ساله تا الانه ۳۸ ساله.لحظه لحظه جون کندن های منه، لحظه لحظه بزرگ شدنم...ردپای تموم اشک ه...
564#
-
تاریخ: 1402/1/11 ساعت: 18:05
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...شش ماهه دارم ریکاوری میکنم خودم رو که بپذیرمش و باهاش کنار بیام و فکر میکنم تونستم..به خودم میگم تو که روزای خیلی سخت تر از اینو گذروندی؟ حتی تو اوج روزای خوشت یعنی بارداریت هم، تمام نه ماه رو هر روز با تزریق یه امپول تو شکم گذروندی چه برسه روزای سختی که هر لحظه...
سال نو..۱۴۰۲
-
تاریخ: 1402/1/5 ساعت: 22:31
درست وقتی تمام کارهامون تمام و چمدونا بسته بود، امیرمهدی برای بار سوم طی سه هفته اخیر استارت مریضی رو زد و همون شب تب کرد و صبح روز ۲۹اسفند که همه جا تعطیل بود بردیم کلینیک کودکان و تا ساعت ۴ اونجا بودیم و پسری برای اولین بار طعم آنژیوکت و سرم رو چشید....الهی بگردم....عفونت گوش میانی دلیل شایع این ر...
چهارشنبه سوری...
-
تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 13:14
همه چیز از یه شب چهارشنبه سوری اسفندماه شروع شد...خوب یادمه...واضح..مثل روز! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 1:9 توسط | Adblock test (Why?)
اجرای جشن
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 15:30
خب..خداروشکر جشن هم خیلی عالی و همه چی طبق میزانسن پیش رفت..یکمم بخوام خودمو تحویل بگیرم اینکه اجرامو خیلی دوست داشتم و مثل همیشه تونستم ارتباط خوبی رو با مخاطبم برقرار کنم و فیدبک های عالی حین و بعد از پایان جشن گرفتم.و کلی تشکر و تقدیر از مخاطبین و بانی های جشن هم نصیبم شد..قدیمیترین اجرایی که از ...
تلافی...
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 0:01
یه روز تلافی میکنم هرچی بدی کردی به مناینهمه بی وفاییات جواب خوبی بود به من...اونقدر تازه ست برام هنوز حس شنیدن این ترک، که انگار همین چندساعت پیش بود که اتفاق افتاد اون روز تااااا شب و من تو تمام مدت مسیر تو ماشین بیش از هزار بار گوشش دادم...این ترانه همیشه حس تلافی رو در من زنده نگه میداشت تاااا ا...
امشب.
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 0:01
وقتی علی با یه گل بزرگ اومد فرودگاه استقبال من و امیرمهدی، خیلی چیزا یادم رفت...یادم رفت برا چی رفته بودم شیراز و چی شد...یادم رفت وقتی اون شب تو خیابون عفیف آباد قدم میزدم، وسط دود و دم و فرت و فرت سیگار کشیدن دخترها و پسرهای تو اون خیابون، چه حالی داشتم..یادم رفت چقدر دلم برا سیگار تنگ شده بود و چ...
شب آرزوها
-
تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 15:04
امشب، شب آرزوهاست و من بجای آرزوی جدید، به آرزوهایی فکر میکنم که فقط در حد آرزو باقی ماند. آرزوهایی که یا برآورده نشد یا من نخواستم و نذاشتم برآورده بشه و این دومی خیلی مضحکه، مگه نه؟ اخه کی کاری میکنه که آرزوش برآورده نشه؟کی جز من که بخاطر دلشادی و آرامش ادما حتی از خودم و آرزوهام هم میگذرم فقط برا...
چهارده سال.....
-
تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 15:04
هنوز نمیدونم چطور این چهارده سال و اندی آخر رو زنده موندم درحالیکه هر لحظه ش، خوابش، بیداریش، شکنجه بود و بس.فقط میدونم رو شمشیر دو لبه عشق و نفرت، اینبار رو نفرت واستادم تا بتونم تحمل کنم و بگذرونم...عشق؟نمیدونم...آخه حسش با حس این سبک عشقها خیلی فرق میکرد.یه حس لطیفی اون وسطا بود که نمیدونم اسمش ر...
نی نیِ نسیم
-
تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 15:04
امروز ۰۱/۱۱/۱۱ دخملی نسیم قشنگم تو بیمارستان دی بدنیا اومد، قبل از ۸ صبح..نسیم رفیق سالیان منه و زندگیش پر از فراز و نشیب ها و من با تمام مشکلاتم در برابر مصائبش سر تعظیم فرود میارم.و امروز که دخترش بدنیا اومد انگار برا من بود...سالهاست انتظار همچین روزی رو میکشیدم که خوشبختی نسیمم رو ببینم...خدایا ...
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 16:54
مربای هویج هم رفت تو شیشه و یخچال.هفته پیش پروژه ترشی ها و شوریجات بود که تمام شدن و رفتن تو کمد تراس که تو این فصل یخچالیه واسه خودش.چند مدل دیگه مربا مونده.توت فرنگی و به و..سبزیجات هم خشک شدن اما هنوز پودرشون مونده که برن تو شیشه.سبزی خورشتیها هم در شرف انجامن...اوناهم ک فقط باید خرد میشدن انجام ...
اللهم اشف کل مریض...
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 16:54
مهدی و مریم از رفقای ناب و پایه مون هستند که بیش از ده ساله با هم همه جوره رفیقیم.پایه کله پاچه های ۷ صبح میدون راه آهنمون، پایه فست فود و کافه رفتنامون، پایه پارک ساحلی و مجتمع فجرامون، پایه سفر شمال و اصفهانمون، پایه باغ و ویلامون، پایه باغ شوشتر و استخر و جوج زدنامون، پایه تموم درد دلامون چون خیل...
ماشین قشنگم
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 14:31
و دیروز تماس گرفتن از نمایندگی بهم که خانم فردا بیا ماشینتو ببر..رسیده..و ما امروز به همراه مامانم اینا که دو هفته ای هست از شیراز اومدن، خیلی شیک رفتیم عروس خانمم رو تحویل گرفتیم...عاشقش شدم رفت....حیف سرماخورده م فقط..خانوادگی سرماخوردیم بعده کربلای علی..و یه هفته بود مامانم اینا رو ندیدیم وگرنه ا...
نوروز ۱۴۰۱
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 9:04
نیم ساعتی هست مامان اینا رفتن خونه شون...امروز بصرف مرغ شکم پر مهمانم بودند و چه ناهاری شد و مخلفاتی..شب هم یه سر رفتیم شهرک نفت خونه خاله که دخترخاله و همسر هم از اصفهان اومده بودند...جا انداختن تو حیاط کنار باغچه سبز پر از گلشون و خیلی خوش گذشت و من کلی سبزی از خاله کاسب شدم..۲۵ اسفند
دو سالگیت مبارکمون
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 9:04
گل قشنگ خونمون امروز راس ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح دو ساله شد...آخ شیرینه من ما چطور ۱۱ سال بدون تو زندگی کردیم، اون اصلا اسمش زندگی نبود...کجا بودی آخه اینهمه سال...معجزه ی زندگی ما...وقتی که همه گفتن نمیشه اما خدا خواست و شد و تو رو کادوپیچ کرد وتحویلمون داد درست مثل وقتی که باز دکترا بهم گفتن نمیش
پرونده
-
تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 14:46
هنوزم برمیگردم به گذشته ها و ورقشون میزنم.میگم خدایا از کجا به کجا رسوندیم.برای من با اون حال نذار ک دو قدممم بزور میشد راه برم و احتمال همه چی برام خیلی نزدیک صفر بود،ورقو برگردوندی و این ها شد واس
هشت ماه گذشت
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 17:34
و روزی که گذشت، دقیقا هشت ماه از بودنم در شیراز گذشت...هشت ماه سخت و پر از استرس و پر از اتفاقات عجیب کشوری و جهانی....یکماهشم بیخبر و بی استرسی نداشتیمخدا بخیر بگذرونه تا اخرش رو.... سارا....شیرازسی و پنج هفته و چهار روز
پسرم
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 5:02
پسرم! هیچ میدانی هنوز نیامده فورانی از امید و زندگانی درونمان به شریان و جوشش درآورده ای؟دیگر نگران تعداد موهای سفید شده ام نیستم و دیگر چین و چروک های جدید صورتم را نمیشمارم.اصلا مدتهاست که خودم را ع