روز مادر
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 5:02
امروز، بیست و ششم بهمن نود و هشت روز مادر بود که البته چون جمعمون جمع بود، پنج شنبه شب،دو روز زودتر جشنش رو با مامان گرفتیم.و البته روز پدر مادر گرفتیم چون ب پدر هم کادو یه گوشی مبایل دادیم هدیه.هرسال
نامه ای برای تو...
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 5:02
این سه شب مشغول خواندن کتابی بودم با عنوان دختر پرتقالی، که خانم دکتر برایم خریده بود و امشب به پایان رسید.نمی دانم جوگیر متن داستان شده ام یا....اما ضربه ای بود برایم که خواستم بنویسمش امشب،اینجا....
یه تصمیم سخت...
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 14:56
از دیروز که این تصمیم رو گرفتم، پنجاه پنجاه م.از یه طرف این کارو فقط برای رضای خدا انجام دادم و گره گشایی از مشکل اون دو نفر. از طرفی نگرانم این کار خیرخواهانم، بجای ثواب ، کبابم کنه و زندگیمو بنا به
دلنوشته
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:46
گاهی وقتا، تصمیماتی تو زندگیت میگیری که برای اون مقطع زندگیت درست ترین تصمیم ممکنه، حداقل از دید خودت. اونقدر مطمئنی به تصمیمت که اگه هزار سالم بگذره و برگردی هم به عقب، بازم همون تصمیم رو میگیری. تو
پاییز شیراز
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:46
امروز عصر اولین بارون پاییزی شیراز باریدن گرفت و چه بارونی،چه بوی مطبوعی،چه هوای خنک و نسیم نوازش دهنده ای،چه رعدوبرقهایی اوووف.... اما در کل لذت بردم،عالی بود،عااالی از دیروز هشت صبح عزیزجان رسیده بود شیراز و الان رفت،کم بود اما خوب بود و خوش گذشت،خداروشکرخدایا این خوشی های هرچند کوتاه رو ازمون نگی...
برای تو...
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:46
پسرم! تا به امروز چندین بار صدای قلب کوچکت را شنیده بودم و با هربار شنیدن، به مانند اولین بار صدایش ذوق زده شدم. اما تا به امروز نمیدانستم چیستی ات را که بدان بنامم تو را اما اینک.... امیرحسین ام! پسر
پنج ماه گذشت!
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:46
امروز ۲۷ آذر، دقیقا پنج ماه از بودنم تو شیراز میگذره. پنج ماه پیش وقتی که رو سیتم تو هواپیما نشستم،فکر میکردم دو هفته دیگه نهایت یکماه بعد بر میگردم، هرچند با هزار امید و ایمان اومده بودم که دست پر بر
سفر
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 8:24
و بالاخره امروز طلسم دوتا کاری که مدتهاست باید انجام میشد شکست و رفتم وانجامش دادم. پاسپورت و گواهینامه م، و تا چند روز دیگه میرسن دستم و باید بیفتم دنبال کارای ویزااگه بشه و این سفر اوکی بشه،احتمالا عید ایران نیستم. تا ببینم خدا چی میخواد. سال ۹۲رفته بودم و پنج سال از آخرین سفرم میگذره و چه دلتنگم ...
سال ۹۸
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 8:24
امسال خبری از سفره هفت سین و اینه شمعدون و ماهی گلی عید نیست. امسال حتی شیرینی هم نپختم. اما امسال هم،با دوز کمتر البته، مثل هرسال از سال تحویلی بدم میاد و چنان استرسی دربرم میگیره که نگو. حالا امسال
نوروز ۹۸ و آغاز سفر
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 8:24
اوه! دیروز چه روزی بود،تاخیر که همیشه جزئی از سفر و مسافرته اما با این حال،ضدحال نخوردیم و همه چیز طبق برنامه پیش رفت.هتل که رسیدیم همه دنبال رمز وایفای. ای خدا از دست مردم... اما دیشب اونقدر خسته بود
پایان سفر
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 8:24
یکی از خاطره انگیزترین و بینظیرترین سفرهای خارجه ی عمرم شد. عاااالی بود. خوش گذشت بسیار، پر از خاطره م، پر از حرف نگفتنی. اونقدر مشغول بودم و اینور اونور ک اصلا فرصت نشد بیام اینجا بنویسمشونتازه رسیدم ،کمی خستگی و بی خوابی های بسیار این چند روز هست اما حس مثبت و فول انرژی درونم غوغا میکنه. انگار از ...
سیل منو هم تهدید میکنه
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 8:24
این یکی دو روزی که از تعطیلات گذشته،تازه فرصت کردم اخبار سیل استان رو گوش بدم و بخونم و یه چرخ تو شهرم بزنمواااای که فاجعه س،خیلی بیشتر از حدیه که انتظارش رو دارم. از اونجایی که مکان من خیلی نزدیک به
سیلاب اهواز
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 8:24
سیل مثل ماری سمی و خطرناک ارام ارام داره پیش میاد و شهر رو کم کم درگیر میکنه. نیروگاه برق اهواز در محاصره کامل سیلابه و شهر در خطر خاموشی کامل و ب همراهش قطع اب و بی آبیه. چند شرکت توسعه نیشکر برای و
اجازه هست؟
-
تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 16:11
اجازه, هست امشب حالم خوش نباشه؟ اجازه هست دلم خیلی گرفته باشه؟ اجازه هست گریه کنم؟ اجازه هست؟, پارسال برا شب یلدا چه کردم؟؟؟؟؟چندین رستوران و بیرون بر و سوپر تو کیانپارس رو برا دسرا شب یلدایی،ساپورت کرد
سارای امروز...
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 13:22
دوروبرم هرنوع وسیله ای هست منتها بی روحی موج میزد تو محل زندگیم. امروز, رفتم چندتا گل و گلدون خوشکل زیر بارون گرفتم و گذاشتم دوروبرم و حسابی روح دار شد اینجا.... دیروز داشتم وسایلمو جمع و جور میکردم ی
شیراز باشی و...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:28
جذابیت های این روزهای من در بررسی از مرجع شیراز طبق کپی رایت ، یکی اش همین تنفس هوای بینظیر پاییزی ست. باوجودیکه پاییز را ،ابر و بارانش را، دوست نمیدارم اما اینجا هوایش فرق دارد. صبح ها با صدای پرنده ها وکلاغ های باغ روبروی خانه
دلم فریاد میخواهد...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 12:09
امروز با اون حال نزارم رفتم آموزشگاه.داشتم غش می کردم دیگهآموزشهای امروز بیش از روزای دیگه بود. بعد از اینکه دوتا شیرینی آخرو یاد هنرجوها دادم،بقیشو سپردم ب خودشون و ولو شدم رو مبل آموزشگاه. اوووه ازین حال این روز های من که فقط دارم می کشونم خودم رو... تنگی نفس باز اومده سراغم و تپش قلب،فشارمم که هش...
تو بمان...
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 13:29
می شود نخوانی اینجا را؟ می شود که حس کنم حضورت اینجا نیست تا بتوانم راحت تر بنویسم؟ این را هرگز از تو نخواسته بودم،اما اینبار نخوان،نباش،نیا.. ممنون برای حضور همیشگی ات، همین برایم کافیست. مانند عزیزی که می میرد زیر خروارها خاک دفن می شود، اما روحش جاریست میان عزیزانش، حضورت حتی بی رد و نشانه ات، ای...
لعنت به آبان...
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 16:00
لعنت به آبانو روزایه بارونی , لعنت به حالی که دلواپسه اونیلعنت به احساسی که کم نشد اصلا لعنت به سه تامون هم تو هم اون هم من ......... اولین بارون پاییزی و چقدر متنفرم از بارون....سیزدهم ابان....
میلاد تو...
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 16:00
روزهای بی تو, شب های بی تو, چه دلتنگند این ساعت های مانده به میلادت.... سارا_نوشت, هجدهم آبان نودوشش,شیراز,قصردشت