مهدی و مریم از رفقای ناب و پایه مون هستند که بیش از ده ساله با هم همه جوره رفیقیم.
پایه کله پاچه های ۷ صبح میدون راه آهنمون، پایه فست فود و کافه رفتنامون، پایه پارک ساحلی و مجتمع فجرامون، پایه سفر شمال و اصفهانمون، پایه باغ و ویلامون، پایه باغ شوشتر و استخر و جوج زدنامون، پایه تموم درد دلامون چون خیلیش درد مشترکمون بودن....یه بار برای تولد مهدی خیلی سوپرازانه پان اسپانیا درست کردم فرستادم و هنوز که هنوزه میگه ۹ آذر شد و پان اسپانیا خبری نیستا....
و امروز مهدی شصت روزه که بیمارستان تهران بستریه....ده ساله درگیربیماریه و نصف عمرش تو اتاق عملها و بیمارستانها گذشت...تعداد عملهاش از شمار خارج شده....هی خوب میشد و هی...اما الان.....روزهای نفس گیری شده براشون و برای ما...مهدی عزیز ما داره کم کم آب میشه و از پیشمون میره و ما هییییچ کاری از دستمون بر نمیاد و این در حالیه وقتی با مهدی حرف میزنی تهههه روحیه س و هی سراغ پان اسپانیاش رو میگیره...
اخرین بار تو اوج مریضی و عود بیماری اخیر خودم بود که یه دورهمی شبانه مجتمع فجر رفتیم.مهدی نصف شده بود و بقولش تو هفته فقط دو بار غذا خورده بود..بعدش من رفتم شیراز و اونها رفتن تهران و تب و بیماری ولش نکرد و بستری شد و هنوز ادامه داره....
خدایا خودت ب دل مامانش رحم کن...به دل مریم عزیزم....خدایا اینهمه ختم حمد و کسا و نماز و.....پس چرا هیچی اثر نداره....نکنه دیگه مهدی رو نبینیم و اون آخرین دیدارمون باشه......
مهدی عزیز بی صبرانه منتظریم برگردی...
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی