این روزها...
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 16:00
این روزها, به نوعی در حال تلاش مضاعفم و درگیر کلاسهای فنی حرفه ای اونم فقط برای یه ازمون و مدرک مربیگری که برای مجوز نیازش دارم.وگرنه افتضااااحن رسپی های کیک ها شیرینیا و....من برای خودمم با این رسپی ها نمیزنم چه برسه برای مشتری یا اموزش,اما برای مدرک مجبورم بگذرونم کلاسا رو....مربیه با تموم سابقش ز...
یه معجزه کافیست....
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 16:00
اشک هامو پاک کردی, دستاتو تو دستام حلقه زدی و گفتی درست میشه و من با حال خرابم عصبانی شدم و گفتم چی می گی؟چطور درست بشه, فقط یه معجزه درستش می کنه..... گذشت اون سالها, معجزه رخ داد, و درست شد.... کاش الان پیشم بودی که باز بگی درست میشه و من اینبار ایمان میوردم به حرفت و اشکهامو پاک می کردم و با یه ل...
عشق پونزده سالگی..
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:02
دوره ی دیوونگیمو هیجان زندگیمو عشق پونزده سالگیمو چشمای تو یادم انداختلحظه های انتظارو, دل دل عقربه ها رو حال اولین قرارو چشمای تو یادم انداخت......
من و آرزوهایم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:02
ساعت چیزی حدود هفت و نیم صبح هست و من دارم خودم رو برای یه دوره جدید و استارت اول برای رسیدن به هدف و ارزوم, اماده می کنم. به تجربه هر بار که دیدم رو مثبت کردم و سعی کردم هرچیزی رو خوب ببینم, کلی انرژی های مثبت دیگه و اتفافات خوب به سمتم دویدن. من تمام تلاشم رو می کنم برای رسیدن به چیزی که دوستش دار...
بازم...دوباره...من و...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:02
همینه سعی می کنم از همه دور باشم, ادمای شاد انگار غمشون از بقیه بیشتره. دیشب یه شب نشینی دوستانه داشتیم با کسی که همیشه بمب انرژی بوده واسم و بودنش پر از شعف اما دیشب سر یه سری درد دلاش , هم منو هم خودشو باز برد تو فضایی که نباید...که ماههاست تلاش کردم ترکش کنم...باز کافه ی لعنتی و سیگار! باز شکست خ...
گاهی وقتا....
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:02
گاهی وقتا دلم از دنیا و هرچی که کنارشه پره گاهی وقتا.....گاهی وقتا هست که تمام تلاشت رو می کنی که خوب باشی, اما یه چیزی مثل خوره تو ذهن و فکرت رسوخ کرده و همه جوره باعث میشه رد بدی... لامصب بدجور رو مغزمه و بی خی نمیشه شد ازش.... کافه بازیل....من....تو....اینجا.....مور..... سارا...بیست و پنج مرداد, ...
کاش نبودی...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:02
میخوام بهت فکر نکنم, اما نمیشه چون هستی, همیشه نمیدونی حتی خودت, نگفتم اما چیزی نیستی که سر طاقچه عادت ز یاد من بروی....بعضی روزا زیادی دلم تنگ میشه...سخته عادی برخورد کنی اما تو دلت تلاطمات برپا باشه و عادی نباشی... تو هر جوری باشی, خوب یا بد, تو رو دوست دارم....یه دفه نمیدونم چی شد, دلم هوایی شد.....
خرداد
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 22:57
کفشهایت را در بیاورو سردی آب برکه را تجربه کنگرمای خرداد چه بیرحم شدهخرداد همیشه بیرحم بودیاد گذشتهکهنه محصلی که کشتزارش در آتش می سوختوصدایش هرگز شنیده نشدچه هولناک بود آن زمان که زمین لرزیدو نوزادی که در آغوش مادرو مادری که هرگز صدای نوزادش را نمی شنیدآه خرداد!سایه سنگینت را دوست دارمبامن بمانو سر...
این روزها.....
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:11
این روزها،هر کسی که بعد از مدتها دیده منو،باز دیده،شوک میشه و میگه که خیلی لاغر شدی و کلا اخلاقت عوض شده و ازون سارای پر شرو شور خبری نیست........نمیدونم،شاید...اره میدونم.... این روزها مصمم تر از همیشه م...محکم تر...یه جور کینه ای تر....در برخورد با آدمای دوروبرم....نگاهم تغییر اساسی کرده و این رو
مرا به باده چه حاجت....
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:11
این روزها که میگذرند، دیواری کشیده ام میان خودم و دیگران و هیچ کس اجازه ورود و گذر ازین دیوار سنگی ندارد. خودم مانده ام و تنهایی و چندین جلد کتاب که تمام روزم را میگذرانم با این حال خوب.خلوتیست پر از آرامش، زنگ ها هرچقدر که میخواهند به صدا در آیند،کسی نیست که پاسخگویشان باشد این روزها. این روزها بار
جمعه ی لعنتی...
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:11
آخرای اردی بهشته دیگه،بهشت من بود یعنی.امروز همه در تکاپوی انتخابات ایران....دیشب از کنزالمال که برگشتیم،سردرد امون نمیداد،خوابیدم صبح بیدار شدم،از شدت سردرد نمی شد چشمام رو باز کنم...ساعت دوازده به زور از جا خودم رو کندم...اما نمیشد....حالم خوب نمیشد...مدارا کردم باهاش تا طرفا ساعت چهار....دیگه به
دلم...
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:11
دلم، به تنگ آمده امشب... دلی، که در کوچه پس کوچه های دیوارهای کاهگلی اش، هنوز ردپای عشق و بوی خاطراتش، غوغا می کند.دلی، که دیگر دل نیست هنگامی که هزار تکه شد بعد از شکستنش... دلم بد دید، اما بد نکرد...بد نخواست...بد آرزو نکرد، هرچند حسودانی که به آرامشش چشم دوخته بودند، چشم دیدن اندک دلخوشیهای ظاهری...
میخواهم زنده بمانم
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 13:41
دوست دارم زندگی رو....
من....
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 13:41
زندگی را زیسته ام،نه در وسعت دریانه در وسعت جنگلنه در وسعت آسمانبلکه وسعت زندگانیم سرابی بیش نبود در کویری تشنه،پر درد،سیاهنامهربانی بود،هرچه که دیدمبی مهری بود،هرکه که دیدمنازیبایی بود،هرچه که بود...من،زندگی را به وسعت درررررد زیستم! سارا نوشت،دوم شهریور نود و پنج،ساعت ۲۳
خواهرم.....
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 13:41
برای یکی یک دونه خودم،عشقم،نفسم،یه دونه خواهرم،زندگیم و تبریییییک زییادددد براش که پزشکی قبول شد. خدایا شکرت بهترین خبری بود که این سالها شنیدم.