نیم ساعتی هست مامان اینا رفتن خونه شون...امروز بصرف مرغ شکم پر مهمانم بودند و چه ناهاری شد و مخلفاتی..شب هم یه سر رفتیم شهرک نفت خونه خاله که دخترخاله و همسر هم از اصفهان اومده بودند...جا انداختن تو حیاط کنار باغچه سبز پر از گلشون و خیلی خوش گذشت و من کلی سبزی از خاله کاسب شدم..
۲۵ اسفند که خانم دکتر آخرین امتحان سال رو داد، ۲۶ صبح حرکت کرده بودند به سمت اهواز اونم بعد از ۳ سال...۳ سال پیش اومده بودند و من دلتنگ ترین بودم...این روزها با وجودیکه همش تو خونه گذشت اما من خوشحالترینم چون لحظه لحظه شو کنار عزیزان دلم دارم نفس میکشم و لذت میبرم از وجود پربرکتشون کنارم..
این روزها از عمرم حساب نمیشه...خدایا ممنونم برای وجود پربرکت عزیزانم❤
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی