بعد از چلنج های فراوان با خودم، تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم و این وبلاگ رو مثل وبلاگ همیشه خسته به خاطرات بپیوندم...اینجا رو با ۲۳۴ کامنتی که هرگز تایید نکردم! اما حذف نه،داستان یه عمر زندگیه منه،از یه دختر ۲۰ ساله تا الانه ۳۸ ساله.لحظه لحظه جون کندن های منه، لحظه لحظه بزرگ شدنم...ردپای تموم اشک هام، ذوق هام،مادری هام...میذارم آرشیو بمونه..
شد ۱۸ سال که رفیق تنهاییام و سنگ صبور حرفهام بودی بلاگ جان! معبود...سارا پرتقالی...سنگ صبور...دمیان...زهیر...
اینجا عاشق شدم...از عشق گفتم ...از عشق بریدم...اینجا شاهد خیلی حوادث تللللللخ و یکم شیرین بود..۱۸ سال کم نیست...یه عمره...
علی میدونم تا الان اینجا بودی و میخوندی اینجا رو اما خیلی خسته تر از اونیم که اینجا رو ادامه بدم برای چیزی که امید واژه غریبیه باهاش...
ازین پس تو قلبم تمااام حرفهای گفته و نگفته ای رو که تو خیلیاشو نمیدونی، به دوش میکشم....امیدوارم قلبم کم نیاره...
همیشه دوست داشتم...دوست دارم...دوست خواهم داشت.اینو یه بار تو گوشم با تلفن گفتی اما تا ابد رفت تا ته قلبم...نزدیک ۴۰ سالگیم اما تا روزی که نفس میکشم همه چی حکه رو این سینه و مث روز اول تازه س...از ۲۲ اردیبهشت شروع شد و الانم اردی بهشته....
پایان...
۰۲/۰۲/۰۲
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی