هنوز نمیدونم چطور این 1 سال و اندی آخر رو زنده موندم درحالیکه هر لحظه ش، خوابش، بیداریش، شکنجه بود و بس.فقط میدونم رو شمشیر دو لبه عشق و نفرت، اینبار رو نفرت واستادم تا بتونم تحمل کنم و بگذرونم...
عشق؟نمیدونم...آخه حسش با حس این سبک عشقها خیلی فرق میکرد.یه حس لطیفی اون وسطا بود که نمیدونم اسمش رو چی بذارم فقط میدونم وقتی کسی سنگ صبور بیست و چندسال زندگیت باشه یعنی شریک تویه...یعنی بخشی از وجودتو درونش جا گذاشتی..بخشی از خاطراتتو با اون سهیمی...حتی بخوای نمیتونی فراموشش کنی چون اون بخشی از تویه و تو بخشی از اون، مگه میشه خودتو فراموش کنی؟...تنها کسی که شاهد اشکهات باشه قطعا یه طور خاصه برات اما جنس این خاص بودن رو نمیدونم...حسه من و اون تومنی صنار فرقش بود.اون تو دنیای خودش بود و من تو عالم خودم با تمام تضادهایی که داشتیم اما این وسط یه چیزی بود که...
اون روزا سارا ۲۳ سالش بود و الان ۳۷ رو رد کرده و چهارده سال مغزش در حال کنتور انداختن بوده و میدونه اگه الان تو همون شرایط ۱۴ سال پیش بود، با تمام ادله ی محکمی که برا خودش داشت، بازم همون تصمیم رو میگرفت با تمام عواقب و بیماریها و درد هایی که بعدش کشید و هنوز میکشه، داغ دیدن درررررد داره، تاوان داره، زخم عمیق داره...دندم نرم و چشم کور تا سارا باشه همون چند ماه آخرم دندون رو جگر میذاشت و بندو به آب نمیداد و دلش رو نمیباخت...
دله دیگه.ماله من و تو نداره..یهو به خودت میای میبینی زخمش رو تن یکی دیگه ست و دردش رو دل تو...
چشم کور و دندم نرم، همچنان رو همون لبه تیغ وایمیستم و تا آخر عمر ادامه میدم فقط امیدوارم چیزی بجام بمونه برای ادامه دادن....الهی کسی داغ عزیز نبینه////
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی