بعد از دو سال واندی سلام...امروز شد چهل سال و تمام!چهل سالگی و رهایی...چهل سالی که سی و پنج سالش شکنجه گاهم بود هر روزش...بیست سال و اندیش دست و پنجه نرم کردن با انواع مصائب و بیماریهای لاینحل و صعب العلاج و مشکلات جانکاه زندگی بود که فقط روزشماری میکررم تمام بشه و تمام نشد و چه خوب که نشد و موندم دیدم اینروزها رو...سخت و شیرین اما میگذره،شکر
دلم نیومد جایی که بیست سال مامن من و ثبت کننده لحظه لحظه زندگیم بوده از چهل سالگیم که بیست و چندساله منتظرشم،یادگاری درونش نباشه..
بیست و یکساله اینجا مینویسم.اون روزها یه دخترک هجده نوزده ساله بودم و الان،یه مادر چهل ساله با دو پسر قد و نیم قد پنج ساله و هشت ماهه! روزی که پناه آوردم به اینجا حتی قرار نبود ازدواج کنم چه برسه رویای بچه رو در سر بپرورم.اما خدا معجزاتش رو در حقم تمام کرد...
امروز چیزی از اون دخترک ریسک پذیر و عاشق و حساس باقی نمونده و تمامش در سطر سطر آهنین زندگی ذوب شد، و شد زنی در جایگاه مادر و عشقی ناب و خاص که با هیچ نوع عشق قابل مقایسه و معاوضه نیست...عشقی از جنس مادر...فرزند...دو پسرک دلبر که یکیش کپی خودم و یکیش پدرش با رنگ چشمان اقیانوسیش و موهایی به رنگ طلا...
شدم زنی چهل ساله که حسابی پوست اندازی کرده و مراحل دگردیسی رو تمام و کمال گذرونده و این روزها خودش هم خودش رو نمیشناسه..گرد گذر زمان و چین و یراها بر چهره و سپیدی موهایی که لابلای سیاهیها خودنمایی میکنن و تجربیاتی غنی که دونه دونه ش رو با گوشت و پوست حس کردم و بهایی گزاف به قیمت جونم،سلامتم و روانم پرداخت کردم. و امروز رهام...از هر سبک تفکری...از هر نوع نگاهی...از هر دلواپسی و روانپریشی...و توکلم بیش از هر زمان دیگری به خدایی هست که اثبات کرد بهم هر لحظه حواسش بهم هست و بهترینهایی که خودم میدونم لایقش نبودم رو بهم داد...
کی فکرشو میکرد روزی بیام و از چهل سالگی بنویسم...روزی که سارا چهل ساله میشود...دوسش دارم...حسهای جدید و عمیق و خاصی درونش هست که تابحال تجربه نکرده بودم..
به وقت بیست و یک خرداد چهارصد و چهار
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی