امروز روز خاصی برای خانواده مون بود....بعد از ۴۵ سال زندایی امریکاییم و دخترداییهام رو که امریکا بودند پیدا کردیم...یعنی سهیلا دختردایی کوچیکه، پیدامون کرد...
خدا رحمت کنه اموات مبدع اینستا رو...دهکده جهانی که میگن همینه...سهیلا تو این مدت هر پیجی که هم فامیل پدرش که داییمه رو سرچ و فالو کرده بود تا اینکه دیروز به اون داییم که مشهده میرسه و پیغام میده که فکر کنم شما عموم باشین..من سهیلا دختر کوچیکه حسین و وندا هستم..داییم امروز تماس گرفت از سمانه که کامل مسلط به انگلیسی و لاتینه خواست با سهیلا چت کنه و....
سهیلا رو فالو کردم..فالوم کرد...کامنت و لایک و....دایرکت دادم بهش که من دختر فلان عمه تم و خیلی خوشحالم و اونم گفت که خیلی خوشحاله میبینه ما رو بیش از حد تصورمون....
عکسهایی که دایی سال ۵۷ به بعد تا ۶۴ گرفته بود و برامون اورده بود رو از البوم دروردم، اسکن کردم و فرستادم...سهیلا عکسهای الان خودشو و وندا رو فرستاد....وای خدای من..وندا پیر شده بود اما به همون زیبایی...سهیلا و دختربزرگش خیلی شبیه سهیلای دایی مصطفی ست که مشهده...وای خدا همه چیز مثل پازل کنار هم چیده شده و چقدر شباهت ها اشناست...سهیلا ارایشگاه داره و یه هیر استالیسته... دقیقا مشخصه ایرانیه و چقدر شبیه ماست...همسرش یه سیاه پوست واقعیه و سه بچه داره، دو دختر و یک پسر و تو جورجینیا زندگی میکنن...
داییم سال ۸۶ که سرطان گرفت و دم دمای فوتش بود باهاشون قطع ارتباط کرد و گفت که دیگه نمیخواد کسی پیداشون کنه و خبر داشته باشن ک داییم ک تمام این سالها باهاشون در تماس بود و براشون پول میفرستاد، بدونن که فوت شده...
امروز این اتفاق قشنگ تمام روزمو ساخت و مثل یه دوپینگ ازجام بلندم کرد..سهیلا میگه چقدر خوشحاله که من و دخترداییم هم اسم اون و خواهرشیم...سارا و سهیلا...
مث فیلماست...کسانی که از بچگیت مدام ازشون خاطره گفته شده و تو مث تموم داستانا یه افسانه گوشه ذهنت بودن، الان از هر چیزی واقعیتر شدن و در دسترستر..هرگز فکر نمیکردم اینقدر نزدیک که بتونم با سهیلا چت کنم حتی....دایی حسینم روحت شاد...کجایی تا ببینی عشقهات رو...
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی