دیروز داشتم وسایلمو جمع و جور میکردم یهو چشمم افتاد به فندکم و برای چند ثانیه استپ شدم روش و بعدش از تراس پرتاب به پایین. هرگز دوست ندارم برگردم به اون روزا.... روزای لعنتی بودش،لعنتی...
وقتی تنها بزرگ میشی و هر کوه ریز و درشتی ک تو زندگیت اومده رو بتنهایی برای حلش جنگیدی و هیچ تکیه گاهی نداشتی، این روزها هم بتنهایی از پس مشکلاتت برمیایی و بتنهایی پرواز می کنی... بتنهایی یاد میگیری دس رو زانوت بذاری و برای همیشه بلند بشی و حرکت کنی به سمت عاشقانه هات...
این روزامو دوس دارم. دگردیسیمو دوس دارم. عشقمو دوس دارم. بارونو، دوس دارم.
این روزا یه حس امیدی هست که دوسش دارم. این روزا مثل جنگجوها شدم و در حال تلاش برای رسیدن به اهداف و آرزوهام و غلبه بر بیماری هام.
این روزا،ذات زندگی کردن رو دوس دارم. من خیلی عوض شدم،خیلی.. خوشحالم که دوباره دارم تبدیل میشم به سارای, خیلی قدیم... جسور، بلند پرواز،نترس و فوق العاده ریسک پذیر
ممنونم برای نبودن خیلیا تو زندگیم. ممنونم ک مثل بچه آدم خودشونو از زندگیم کشیدن کنار تا من با ارامش خیال بتونم تصمیم بگیرم و زندگی کنم.
سارا یا تصمیم نمیگیره یا وقتی با کلی فکر و برنامه ریزی و سنجیدن جوانب کار،تصمیمی گرفت تا تهش میمونه پاش و تا بهش نرسه بیخیالش نمیشه. شاید موقتا برا شرایطش استپ بشه،اما استپش موقته و فقط پتانسیلش رو میبره بالا تو این بازه زمان.
خوشحالم این حس مثبتم اطرافیانمو هم تحت تاثیر گذاشته و اونا رو هم هدفمند و تلاشگر برای زندگیشون کرده و باعث شده تصمیم های بزرگ برای زندگیاشون بگیرن. خوشحالم این روزا مثل قدیما زنگ خور گوشیم خیلی زیاد شده. خوشحالم که ادمای اطرافمو گزیده کردم و باهاشون حس های خیلی خوب دارم.
خوشحالم که سفرها و روزهای نابی رو میگذرونم این روزها. خوشحالم که حس پرواز می کنم. خوشحالم که از بودن کسایی ک الان دیگه تو زندگیم نیستن کلی تجربیات ناب بدست اوردم. خوشحالم که زندگیم هرگز یه روند ثابت نداشته و بشدت سینوسی بوده،و الان بعد از سالها فروووود،به ساحل آرامش رسیدم. گرچه میدونم این روزها هم موقتیه و کوههای دیگه ای هم در پیش رو خواهم داشت.
خوشحالم برای این حجم از عشقی که این روزها دارم تجربه ش می کنم،عشق به چیزهایی که هرگز برام لذت بخش نبودن...
همون دریایی ک رفتم معجزه کرد و من عاشق بارون شدم....
سارا......... یه روز بارونی. ٍ.... پونزده اذر نودوهفت
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی