آخرای اردی بهشته دیگه،بهشت من بود یعنی.امروز همه در تکاپوی انتخابات ایران....دیشب از کنزالمال که برگشتیم،سردرد امون نمیداد،خوابیدم صبح بیدار شدم،از شدت سردرد نمی شد چشمام رو باز کنم...ساعت دوازده به زور از جا خودم رو کندم...اما نمیشد....حالم خوب نمیشد...مدارا کردم باهاش تا طرفا ساعت چهار....دیگه به اوج رسید...گیج و منگ و تلو تلو خوران خودمو به دکتر رسوندم، دکتر ترسید که اصلا نبض نداشتم،سی بی سی اورژانسی نوشت که رفتم دادم...بععله هموگلوبین،آر بی سی و بقیه پارامترا بازم پایینتر از قبل رسیده بودن...فشارم هشت...سرم و یه مشت تقویتی رو وصل کردن بهم و دکتر گفت که باید فورا خون تزریق بشه واست که من زیر بار نرفتم،همون سرم خوب بود...سردردم بهتر شد و تازه رفتم که رأی بدم.از ساعت شش تو گرما معطل بودم تا هشت شب که تمام شد و اومدم خونه....امروز یه جمعه لعنتی بود برای خودش....
سارا_نوشت،وقتی من پر از هیچم...
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی
تاريخ: جمعه
12 خرداد
1396 ساعت: 5:11