وقتی علی با یه گل بزرگ اومد فرودگاه استقبال من و امیرمهدی، خیلی چیزا یادم رفت...یادم رفت برا چی رفته بودم شیراز و چی شد...یادم رفت وقتی اون شب تو خیابون عفیف آباد قدم میزدم، وسط دود و دم و فرت و فرت سیگار کشیدن دخترها و پسرهای تو اون خیابون، چه حالی داشتم..یادم رفت چقدر دلم برا سیگار تنگ شده بود و چقدر دلم سیگار میخواست...آه...
از شهریور تا الان خیلی سخت گذشت..بویژه از آبان به اینور که فاجعه بود....هضم درد سنگینم خیلی زمان برد.با یه بخشیش کنار اومدم اما درررردش بیشتر ازیناس...هضم نمیشه لامصب...سرریزش تا تو پیجم میاد حتی و دایرکتها میاد که ...ازین درداییه که جای زخمش تا ابد رو تنم میمونه کنار رد زخمای دیگه...خدا این تن دیگه جا نداره...زخمای دیگه هم سرباز میزنن...
تقریبا آخرین ادیتها و تغییرات متن اجرام رو الان انجام دادم..وکال مناسب متن آغازین رو پیدا کردم و چندبار باهاش اجرا رفتم تا رو وکال نشست صدام...چقدر حزن داره این متن...دلتنگم..دلتنگ...دلم تنگ است....
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی