امشب، شب 1ست و من بجای آرزوی جدید، به آرزوهایی فکر میکنم که فقط در حد آرزو باقی ماند. آرزوهایی که یا برآورده نشد یا من نخواستم و نذاشتم برآورده بشه و این دومی خیلی مضحکه، مگه نه؟ اخه کی کاری میکنه که آرزوش برآورده نشه؟کی جز من که بخاطر دلشادی و آرامش ادما حتی از خودم و آرزوهام هم میگذرم فقط برای اینکه اونها به مراد دل برسن و اینم باز مسخره ست....میدونم....و قابل باور نیست.
یادمه تو میگفتی من دلم نمیخوام مثل بقیه ادما زندگی کنم.یه زندگیه روتین مثل همه...اما من میگفتم من دلم یه زندگی آروم میخواد مثل همه ازدواج کنم و ارامش داشته باشم.تو رو نمیدونم اما زندگی من چنان طوفان و تلاطم درونش بود و هست که به تنها چیزی که شبیه نیست زندگی کردنه.هر بار از سر کوه تلاطم و درد و بیماری میاد که هنوز جای قبلی خوب نشده این یکی آوار میشه رو سرم...اینو اسمش نمیذارم زندگی.این اسمش یه جور مرگه تدریجیه...من سالهاست فقط دارم خودمو میکشونم تا بگذره روزگار و سر برسه این عمر...خستم....خیلی ساله....خیلی زیاد....و از روزی میترسم که بالاخره این کاسه صبر لبریز بشه و طاقتم تمام و اون روز قطعا بد میسوزونم بقیه رو با خودم...
امشب شب آرزوهاست و من آرزو دارم خدایا میشه امشب آخرین شب زندگی لعنتی من باشه....
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی