این سه شب مشغول خواندن کتابی بودم با عنوان دختر پرتقالی، که خانم دکتر برایم خریده بود و امشب به پایان رسید.نمی دانم جوگیر متن داستان شده ام یا....اما ضربه ای بود برایم که خواستم بنویسمش امشب،اینجا....
امیر حسینم! یازده سال و شش ماه پیش، درست در شرایط طوفانی روحی زندگی ام، با مردی آشنا شدم که عقلا انتخابش کرده بودم برای زندگی،اما دلم....
زندگی بسیار سختی بود برای من چرا که با آغاز زندگی، بیماریهای پی در پی من، بدون خوب شدن قبلی،شروع شدند.پدرت یک دوره بیماری داشت که با جراحی جواب داد، اما بیماریهای من نه تنها توسط پزشکان کشف نمیشدند، بلکه روز بروز به وخامتشان افزوده می گشت...یازده سال، دقیقا یازده سال با انواعشان دست و پنجه نرم کردم،افسردگی مزمن تجربه کردم،به چیز هایی روی آوردم که نباید، به کسانی پناه بردم که نباید ولی....همه را گفتم که بدین جا برسم.....
ولی در تمام این سالها و در کنار من ، پدرت صبورانه و عاشقانه، با آگاهی از تمام گذشته ام حتی، کنارم بود اما من چنان غرق در خویش بودم که نمیخواستم ببینمش، حتی وقتی نخواستم که باشد...حتی وقتی که خواستم تنها باشم....وقتی که ترکش کردم...اما با تمام این حالها و تفاصیل، او همچنان کنارم بود، عاشقانه درست مثل روز اولش و اینک بعد از یازده سال ذره ای از آن عشق آتشینش کاسته نشده و همچنان همراه و حامی من در تمام لحظات زندگی ام بوده است.
پسرم! به حتم ایمان دارم که او برای تو پدری بینظیر خواهد شد، شک ندارم و تمام آرزویم اینست که درست همانند پدرت عاشق، بی ریا، صادق، مهربان، دلسوز، همدم، موفق، همه فن حریف و.....شوی! پدرت بینظیر مردیست که هرگز مانند او را در زندگی ام ندیده ام.بی نقص و عالی...خداوند او را یازده سال پیش در کادویی زیبا برایم فرستاده بود...تک....خاص...بینظیر و زیبا
اول اسفند نودوهشت....سارا....شیراز
سی ویک هفته و پنج روز
برچسب:
نویسنده: کیان جلالی